عشق ابدیم…
ژانویه 4th, 2008
عشق فقط يكبار به سراغ هر كس مي آيد
وبراي يك عمر مي آيد
ونخواهد رفت تا ما برويم
وعشق همان بود كه با تو وزيد
يك بار ويك عمر
به بهانه شب یلدا
دسامبر 22nd, 2007هوا بس ناجوانمردانه سرد است
دسامبر 22nd, 2007سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
خیلی خوشحالم
دسامبر 10th, 2007همیشه با خودم فکر می کردم آخه زندگی من چرا خوشی هاش و خنده هاش اینقدر کم و سبکه ولی غم وغصه و گریه هاش اینقدر سنگین و طولانیه.چرا تا میام احساس خوشبختی کنم یه چیزی همه چیو به هم میریزه درست مثل اینکه یه بچه با یه تیکه چوب یه آب زلال رو گل آلود کنه خوشیای منم یه جوری بهم می ریخت . ولی امروز با تمام وجود احساس خوشبختی میکنم وفکر میکنم که هیچوقت اینقدر خوشحال نبودم حتی اون وقتایی که به ظاهر خوشحال بودم و می خندیدم بازم یه غمی رو دلم سنگینی می کرد ولی حالا احساس می کنم هیچوقت خنده هام و شادیام مثل حالا از ته دل و با تمام وجود نبوده.خوشحالم…
سيمين بهبهاني زنده است . همين
دسامبر 4th, 2007خبر را در بالاترين خواندم كه سيمين مرد . خواستم بگم سيمين زنده است . نمي دانم رو چه حسابي اين شايعه را ساختن چون حالش هم كاملا خوبه
تا زنده هستم زنده هستم
تا زنده بر انصار بیداد
با اسبی از توفان و تندر
با نیزه یی از شعر و فریاد
هر چند در میدان نبودم
با دیو و دد جنگ آزمودم
بس قصه کز میدان سرودم
زانجا که باروت است و پولاد
پیرم ولی از دل جوانم
خوش می رود با کودکانم
من مامک پر مهرشانم
گیرم که دیگر مامشان زاد
ای عمر احمدزاده پربار
ای بخت روشن با جهاندار
وان خیل دلبندان هشیار
پیروز مندی یارشان باد
جمعی که این سان مهربان بود
یک روزه ما را میزبان بود
فصل نشاط اصفهان بود
در اعتدال ماه خرداد
رفتیم و مأمن بی امان شد
پر شور و شر نیم جهان شد
از فتنه ی انصار بیداد
ای اصفهان ، ای اصفهان ، داد
در گیر و دار ترکتازی
آموخت ما را سرفرازی
سروی که در آشوب توفان
سر خم نکرد از پا نیفتاد
من کاج پیر استوارم
از روزگاران یادگارم
حیران نظر دارد به کارم
بیدی که می لرزد ز هر بار
بنیان کن کوان دیوم
در شعر می توفد غریوم
از هفتخوان خواهم گذشتن
با کوله ی هفتاد و هشتاد
به پاس قدمت…
نوامبر 29th, 2007اینقدر انتظار اومدنت رو کشیدم که که وقتی اومدی یادم رفت چیا می خواستم بهت بگم چه حرفایی رو دلم سنگینی کرده بود یادم رفت بگم چرا دیر کردی آخه نمی گی من نگرانت می شم نگفتی من شبا تا صداتو نشنوم خواب به چشمم نمیاد تو که بی معرفت نبودی.می دونستم بی معرفت نیستی و الان به یقین رسیدم اومدنت و دیدن دوبارت مثل همیشه آرامش بخش بود همونطور که آروم و بی صدا رفتی و آرامشمو بردی به همون آهستگی مثل یه سایه برگشتی و آرامش و شادی رو که فکر میکردم هیچوقت دیگه سراغ دل من نمیاد رو برام هدیه آوردی و این با ارزش ترین چیزیه که تو زندگیم دارم و به داشتنت و بودنت افتخار میکنم برگشتنت اینقدر قافل گیر کننده بود که من حتی وقت نکردم حیاط خزون زده دلو به افتخار قدمات آب و جارو کنم و باغچه دلو گلبارون.شاید هنوزم دیر نشده باشه که بگم همه گلهای زیبای بهاری نثار قدمات. واینو بدون که اگه هزار بار دیگه از اول متولد بشم اولین و آخرین و بهترین تویی با من بمان…
زیباترین لحظه زندگیم…
نوامبر 29th, 2007 
زندگی دوباره…
نوامبر 29th, 2007
می ترسم از همه چیز می ترسم از بودنت از نبودنت از رفتنت از اومدنت نکنه همش رویا باشه نکنه دارم خواب می بینم نکنه یه وقت از خواب بپرم ببینم که همه چیز هیچ چیز نبوده جز یه خواب شیرین با یه لبخندی که تا به لب برسه به اشک تبدیل شه نکنه گریه صدای خنده هامو بشنوه و حسادت کنه . من ترک خورده ام ترک خورده ای که به زحمت تکه تکه هاشو کنار هم نگه داشته که بتونه سرپا دووم بیاره نکنه ایندفعه خورد بشم . آخه من که دیگه جایی برای خورد شدن ندارم . یعنی ممکنه یه روزی منم احساس خوشبختی کنم چون تو رو دارم .
ایندفعه که داریم دوباره شروع می کنیم می خوام شبانه روز کنارت باشم حتی برای یک لحظه هم ازت دور نباشم حتی به اندازه یه تار مو دیگه نمی تونم این دوریا و دلهره ها دلواپسی ها و قایم موشک بازیارو تحمل کنم این فاصله ها باعث خیلی چیزا شده که من نمی خوام دوباره تجربش کنم واقعا دیگه نمی کشم باید تو تمام ابعاد زندگیم حضور داشته باشی و کنارم باشی من از این فاصله ها ی خفقان آور متنفرم عذابم می دن این فاصله رو از بین ببر صلا دوسش ندارم نمی خوام باشه می خوام فقط من باشم و تو و تو وتو و تو ودیگه هیچ چیز نمی خوام …
نجاتم بده …

باران
نوامبر 29th, 2007امروز بالاخره بغض آسمون ترکید و اشک منو هم درآورد یادته همیشه دوست داشتم با هم زیر بارون قدم بزنیم و گریه آسمونو ببینیم.بارونو خیلی دوست دارم ولی نبودن تو باعث شده بود که هیچیو احساس نکنم تهی شده بودم خالی و پوچ در انتظار مرگ.ولی حالا که هستی انگار تنهاییم دیگه تنها نیست انگار تمام دلتنگیم، بغض هام ،اشکهام و فریادهامو به تو سپرده ام و چه آسوده ام …
و بارونو با تمام لطافتش حس کردم و خیلی سبک شدم
