درد دل با خودم

خیلی دلم گرفته.حالم خیلی بده.خدایا چم شده!! هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارم. شب ها بی دلیل و بی انگیزه می خوابم صبح ها هم بدون هیچ انگیزه ای و بلاجبار از خواب بیدار می شم.واقعا” به چه هدفی دارم زندگی می کنم قراره به کجا برسم؟کجارو می خوام بگیرم؟حالا فرض می کنیم به همه چیزای دست نیافتنی هم دست پیدا کردم و هرچیزی که اراده کردم به دست آوردم خوب که چی می خوام چه کار!!؟مثل یه کسی هستم که توی یه مسیر نامعلوم با حداقل سرعت دارم پیش می رم مثل کسی که هیچ کس هیچ جا منتظرش نیست و آدمای دیگه باسرعت از کنارم رد می شن و پیش میرن. یه زندگی یکنواخت بدون هیچ هیجانی. گاهی اوقات حوصله غذا خوردن هم ندارم. بعضی روزها هم که پیمان سرش خلوت تره می رم پیشش و چند ساعتی با همیم تنها هیجان زندگیمم همینه وقتی اونجام اصلا” گذر زمانو حس نمی کنم سبکبال و خوشحال ولی همینکه ازش فاصله می گیرم دوباره روز از نو روزی از نو نمی دونم چه کار کنم خوب که چی این اسمش چیه!!؟زندگی!!؟زندگی یعنی چی بعضیا فکر می کنن زندگی و خوشبختی یعنی پول ولی پول هیچ دردی رو دوا نمی کنه همه چیز تو وجود آدمه یه حسه که باید تو وجودت باشه که با یه دنیا پول هم به دست نمیاد….
پسر گلم دوست دارم نمی دونم اگه تو رو هم نداشتم چه کار می کردم.

3 Responses to “درد دل با خودم”

  1. nutsy Says:

    کاملا باهات موافقم…

  2. ارش Says:

    می دونم زخم خورده ای عاشقی افکار قشنگی داری دوست دارم باهات رفیق بشم موافقی؟

  3. Naiem Says:

    Interesting. I see Sadiq Hidayat in your writing. I used to have such feelings myself but they changed and I feel to be a different person now. I think you should help yourself get out of it. Start doing something different in your life. Think about social activism.

    Nonetheless, such writings are powerful and interesting for me.

Leave a Reply